﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>سه شنبه ها</title>
    <description>biovoice's description</description>
    <link>http://biovoice.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>بابک زندی (راستین)</managingEditor>
    <lastBuildDate>Fri, 21 Aug 2009 12:03:47 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>ارتفاع جهت پرستش است!؟</title>
      <description>&lt;p&gt;چندی است که دنیایمان را از دید یک خزنده نگاه می کنم ، همه چیز ارتفاع دارد . پیش تر از دید پرندگان می نگریستم هیچ چیز ارتفاع نداشت.&amp;nbsp; براستی ارتفاع یعنی چه ؟&amp;nbsp; آیا ارتفاع یک ضلع غیر واقعی بمناسبت آسان سازی محاسبات ریاضی است . یا شاید یک سنجش در مقدار چیره شدن به جازبه زمین است .؟!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من می گویم ارتفاع جهت پرستش است !، خوب که نگاه می کنیم ، می بینیم که همواره انسان ها از ازل تا به امروز فارق از نوع و شیوه پرستش شان هر گاه خدا را می جویند دست به سمت آسمان (ارتفاع) می برند و او را صدا می زنند . با اینکه می دانیم و می گوییم که همواره خدا هر جایی هست ! پس چرا همواره آن را در آسمان ها یا همان ارتفاع ها می جوییم ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کوه ها ، این توده های عظیم خاکی مظهر استقامت و پایداری اند .اما چرا کوه ها ، مگر آنها در برابر چه چیزی پایداری می کنند . جز این که بر اثر برخورد دو لایه جداگانه از پوسته زمین بوجود آمده اند و در برابر چیزی به جز باد پایدارند آن هم نه بطور کامل ، حتی موجود ضعیفی چون انسان هم بلند ترین آنها را فتح کرده است . من فکر می کنم چیزی که کوه را نماد کرده است . جسارت آن در شکافتن آسمان یا همان نفوذ به ارتفاع است . چرا نفوذ به ارتفاع اینگونه از یک توده خاک یک نماد پایداری ساخته است .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چرا همواره انسان ها مقدسات خود مانند&amp;nbsp; فرشته ها را در آسمان ها می بینند و می خواهند . همواره فرشته ها نزول می کنند ! چرا؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با فرض پذیرفتن وجود پدیده ای بنام روح ، چرا همواره روح که از بدن بر می خیزد شروع به ارتفاع گرفتن می کند ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حتی باید پذیرفت که انسان های قد بلند نیز جذابیت بیشتری دارند . چرا؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گویی جسارت نفوذ به ارتفاع حالت های قهرمان معاوانه ای از موجودیت نفوذگر می سازد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و اما پاسخ این معمای بزرگ چیست ؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من پاسخ و یافته خود را به رمز در عبارت زیر آورده ام . بی شک انسان های باهوش دیگری نیز پاسخ را می یابند و رمز عبارت پاسخ من را نیز خواهند گشود .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عدم درک و شناخت یک پدیده باعث ترس از آن پدیده می شود و این امر آن پدیده را .................... می کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۶۶۴۴٢٣٢٧&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://biovoice.persianblog.ir/post/12</link>
      <author>بابک زندی (راستین)</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=67532&amp;postID=3417995</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-67532.post-3417995</guid>
      <pubDate>Fri, 21 Aug 2009 12:03:47 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>زمزه های رازآلود کوچه های تفکرم</title>
      <description>&lt;p&gt;١- همواره آنان که فریاد می کشند ،دروغ می گویند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;٢- انسان تنها زمانی زندگی می کند که مشغول کنجکاوی و مطالعه&amp;nbsp; در مسائل طبیعت و پیرامون خویش است ، ما بقی تلاش برای بقاست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;٣- جوامع انسانی در سه گروه توده ها ، رهبران و نوابغ به بقای خود ادامه می دهد. که دانشمندان و هنر مندان واقعی در دسته نوابغ جای می گیرند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۴- تمامی رهبران دنیا ، بر مبنای عکس العمل حکومت می کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۵- میان خدا و آفریدگار تفاوت وجود دارد و همواره توده ها خدا پرستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۶- پایان مرز حماقت انسان ها ،دگر کشی و خود کشی است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;٧- هرگز هم رنگ جماعت مشو ، زیرا که رنگ جماعت یک رنگ تحمیلی است که از سر جهالت پذیرفته شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;٨-انسان ها از بدو تولد تا پایان عمر نیاز به بازی کردن دارند. اگر بازی را از زندگی آنان حذف کنید همواره دچار افسردگی و حالت های پر خاش گرایانه می شوند. مراسم های متفاوت ، اعم از جشن ازدواج و غیره از جمله این بازی ها در زمان بزرگسالی می باشند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;٩- سخنرانانی که فرصت صحبت و بیان را به شما نمی دهند ،حرافانی هستند که همواره دروغ را&amp;nbsp; ماهرانه بمانند حقیقت جلوه می دهند .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;٩- تنها انسان هایی می توانند شایسته و متفاوت زندگی کنند که دارای عزت نفس و فلسفه شخصی در زندگی خویش باشند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;١٠- تنها جامعه ای سعادتمند و پر افتخار خواهد شد که به دانشمندان و هنر مندان خود&amp;nbsp; ارج بسیاری نهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;١١- اساس عشق بر پایه زیبایی است و این زیبایی می تواند جلوه ظاهری و یا زیبایی درونی باشد .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;١٣- استعداد و خلاقیت که دو عامل اصلی ترقی انسان هستند کاملا اکتسابی هستند و هر انسانی در طول عمر خود می تواند آنها را کسب کند .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;١۴- تمامی انسان های بزرگ ، موفقیت های خود را از پیش در تخیلات خود کسب می کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;١۵- خوشبختی یک پدیده کاملا درونی است و هرگز خارج از انسان اتفاق نمی افتد پس وابسته به عواملی چون مکان ، زمان و یا ثروت نیست .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;راستین&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://biovoice.persianblog.ir/post/11</link>
      <author>بابک زندی (راستین)</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=67532&amp;postID=2966221</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-67532.post-2966221</guid>
      <pubDate>Thu, 28 May 2009 19:28:53 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خانه چهار خانه دارد !</title>
      <description>&lt;p&gt;خانه چهار خانه دارد ، "خ" یعنی خدا ، "ا" یعنی آرامش ، "ن" یعنی نان ، "ه" یعنی همنشین ،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما گویی خواه و نا خواه ، خانه تفسیری دگر است در این شهر پر خانه .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;"خ" یعنی خود خواهی ، "ا" یعنی انباری ، "ن" یعنی نانوایی ، "ه" یعنی هر راهی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آه که چقدر خانه ، ندارند خانه ، در این شهر پر خانه .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://biovoice.persianblog.ir/post/10</link>
      <author>بابک زندی (راستین)</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=67532&amp;postID=2871034</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-67532.post-2871034</guid>
      <pubDate>Sat, 02 May 2009 18:30:34 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پهنه سبز زندگی (این شعر را در 17 سالگی نوشته ام)</title>
      <description>&lt;p&gt;دفتر نوشته هامو&amp;nbsp; برگ می زدم. در کوچه خاطرات ١٧ سالگیم به یک شعر برخوردم&amp;nbsp; که خواندنش دوباره ذهنم و منبسط کرد. معنای زندگی از ١٧ سالگی تا امروز ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;"پهنه سبز زندگی "&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زندگی پهنه سبزی است،در باور تو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عبور لحظه هایی است ، که شاعرانه زیباست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زندگی لحظه ای فانوس است ، در شبی تاریک&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فریاد سکوت است ، میان همهمه عاشقان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زندگی ترانه تنهایی دل توست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آرامش عبور ابری است گریان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زندگی معنای نگاه توست، در بارش باران&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نگاه معصومانه پرنده ای است ، به آشیانه ای عریان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زندگی خواهم کرد تا نگاهم پر معناست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا نگاهم ، هنوز پر از رویا است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فکر می کنم که&amp;nbsp;پس گذشت این سالها هنوز نگاهم پر از رویاست . و اشتیاقم برای زندگی پر معناست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://biovoice.persianblog.ir/post/9</link>
      <author>بابک زندی (راستین)</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=67532&amp;postID=2870953</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-67532.post-2870953</guid>
      <pubDate>Sat, 02 May 2009 17:17:38 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فیلسوفان در قهوه خود شکر نمی ریزند.!</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;به هنگامی که اندیشه تن فلسفه را می درید و عاطفه را صبر میهمان بود. آهسته وپاورچین از دیوار بلند اما نازک تعصب بالا کشیدم وبا خود گفتم، بر کدام باوری ، "با خدا بودن" یا "نا خدا بودن ".در همین باغ بودم که نا گه اندیشه ام در فنجان داغ قهوه غرق شد.و من حتی ذره ای شیر یا شکر به قهوه اضافه نکرده بودم، قهوه تلخ بود همانند طعم حقیقت .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;آنگاه که ناپلئون بناپارت برسر میز عصرانه عشق دروغینش را به دزیره&amp;nbsp; کلاری بیچاره نشان می داد ،هر دوی آنها قهوه را با شکر می خوردند. یکی شکر را زسر سادگی در قهوه می ریخت و دیگری ز سر فریبکاری .آری اکنون روزگاریست که قهوه را با طعم حقیقت خوردن، مرد کهن می خواهد ،و نه گاو نر.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;فنجان قهوه هنوز گرم است .و بسان آن نیز اندیشه من داغ است و شوق انبساط دارد.من اگر با خدا بودم ،دستانم را تا دب اکبر بالا میکشیدم و فقط جرعه ای تفکر برای ذهن تشنه مردم آرزو می کردم و اما من اگر ناخدا بودم ، پتکی سنگین، برتن منجمد اندیشه امروز می کوبیدم .پتکی از جنس افلاتون . &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://biovoice.persianblog.ir/post/8</link>
      <author>بابک زندی (راستین)</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=67532&amp;postID=2240756</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-67532.post-2240756</guid>
      <pubDate>Fri, 14 Nov 2008 19:58:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>درباره سه شنبه ها</title>
      <description>&lt;p&gt;چهارشنبه سوم مهر ۱۳۸۷ /&amp;nbsp;۲۴ دسامیر ۲۰۰۸ (عبدالرضا-بریتانیای نه چندان کبیر)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سه شنبه ها درس بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کلاس بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کلاسی که ١۵ ماه طول کشید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این کلاس با ده نفر شروع&amp;nbsp;و با ٣ نفر تمام شد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مثل تمام کلاس ها&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تفاوت این کلاس با خیلی از کلاس ها در یک نکته بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن یک&amp;nbsp;نکته کلید زندگی است&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://biovoice.persianblog.ir/post/7</link>
      <author>بابک زندی (راستین)</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=67532&amp;postID=2021864</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-67532.post-2021864</guid>
      <pubDate>Wed, 24 Sep 2008 21:30:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;کاش این سمفونی زندگی لحظه ای سکوت می نواخت &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;و بسان آن مردم این کشور شرمنده ،لحظه ای خموش می شدند .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;و بنگر که در این ساز خموش چه آهنگ رسوایی بپاست .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;دو ، ر ، می ، فا ، دروغ ، حسرت ؛ شهوت ، خود درد و همه در گام مرگ می میرند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://biovoice.persianblog.ir/post/5</link>
      <author>بابک زندی (راستین)</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=67532&amp;postID=2012093</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-67532.post-2012093</guid>
      <pubDate>Mon, 22 Sep 2008 19:29:47 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مردم شهر</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" dir="rtl" lang="FA"&gt;گویی که چراغ های این شهر آلوده به نوراند ، نه زینت یافته به آن . همانند چشمان مردمش که آلوده به نگاهند نه عاشق به نگاه کردن . گاهی در خلوت با خود می پندارم که مردم این شهر هرگز رنگ سبز را دیده اند ، زرد را پوشیده اند ، آبی را به آغوش کشیده اند یا تنها بر تن این شهر لگدهای خاکستری زده اند و به قولی جسته اند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" dir="rtl" lang="FA"&gt;در کتاب علوم متوسطه خوانده بودم&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;موجود زنده موجودی است که "حرکت سلولی دارد . تغذیه میکند و تولید مثل "&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;جالب بود زیرا بعدهادرک کردم تمام مردم موجوداتی زنده هستند .&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اما در آن کتاب تعریفی از زندگی موجود زنده نیامده بود .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" dir="rtl" lang="FA"&gt;گاه به این موضوع فکر می کنم که دنیای ما 4 بعد دارد . طول ، عرض ، عمق و سرسپردگی . آری سر سپردگی ،پیش ترها بواسطه دروس برنامه نویسی آموخته ام که می توان آرایه هایی را تعریف کرد که بی نهایت بعد داشته باشند و در این آموزه ها به نکته مهمی پی بردم و آن اینکه بعد می تواند بصری نباشد .آری بعد چهارم این موجودات زنده که نام پنج حرفی انسان را برای خود برگزیده اند سرسپردگی است . سرسپردگی به شهوت به قدرت به عشق به نصف النهار سماوی مکان و برخی به چیزهایی که حتی خود نمی دانند چیستند. &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" dir="rtl" lang="FA"&gt;موسیقی این شهر در گام دروغ-ماژور تنظیم شده است و مردم شهر آن را به کمال در دستگاه&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;شور شرمندگی از زرد طلوع تا سرخ غروب می نوازند. و این بار ازدست&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;یانی و موتزارت هم کاری بر نمی آید.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" dir="rtl" lang="FA"&gt;اساتید این شهر دایره های 3 ضلعی می کشند و با نام متوازی الاضلاع به دانشجویان درس می دهند . و این همان علمی است که ارزش آن از ثروت بیشتر بود.بیچاره علم چه غریب و تنها افتاده است میان مردم این شهر.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" dir="rtl" lang="FA"&gt;بی تردید میان زنده بودن و زندگی کردن بیش از یک گیگا بایت فاصله است .و بر طبق قانون اول در حافظه های جانبی زمانی یک حافظه پر است که مابین بلوک اول و آخر آن هیچ بلاک&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خالی وجود نداشته باشد .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" dir="rtl" lang="FA"&gt;می آموزم و می پندارم تا تنها زنده نباشم .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt; line-height: 115%; font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" dir="rtl" lang="FA"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;بابک زندی(راستین&lt;/span&gt;)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://biovoice.persianblog.ir/post/4</link>
      <author>بابک زندی (راستین)</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=67532&amp;postID=1916594</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-67532.post-1916594</guid>
      <pubDate>Mon, 01 Sep 2008 18:27:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>من نه منم بلکه منم</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #000000;"&gt;امروز ١٠ شهریور&amp;nbsp; سال ١٣٨٧ هجری شمسی است .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #000000;"&gt;به درخت تناوری می نگرم که تمام کودکیم را بر کولش سوار بودم .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #000000;"&gt; دو عنصر&amp;nbsp; مهم را در زندگی از او آموختم .نخست اینکه در طوفان و کولاک های سهمگین خم شوم ،اما هرگز نشکنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #000000;"&gt;دیگر آنکه عاشق باشم .عاشقی که بی دریغ می بخشد .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #000000;"&gt; هر سال پس از میوه دادن ، چه نو شاخه ها یش که نمی شکستند . چه تبر ها که&amp;nbsp; بر تنش نکوبیدن تا هیزمی فراهم شود برای چهار شنبه سوری ها.درخت در خود می شکست اما سال بعد دوباره میوه می داد بی دریغ ، بی انتظار.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #000000;"&gt;آری درخت عاشق بود و استوار، من نیز آموختم .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #000000;"&gt;آموختم که شور تیز&amp;nbsp; تبر کوفتن از ستبری تن درخت است&amp;nbsp; نه از شوق آتش بر افروختن .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #000000;"&gt;قصد نوشتن از درخت را در اولین نوشتار ندارم .فقط خواستم برای لحظه ای آرام فریاد زنم&amp;nbsp; آنچه را که از عمق عمیق عاطفه به نوک نازک&amp;nbsp; اندیشه می رسد .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #000000;"&gt;اما زین&amp;nbsp; پس خواهم نوشت از سه شنبه ها که تمام شدند ، از تفکراتی که&amp;nbsp; محجوب ،عریان شدند ، از&amp;nbsp; مورچه های افغانی که عاشق شدند ، از&amp;nbsp; تواضع ها که دروغ شدند،&amp;nbsp; از غرور ها که مغرور شدند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #000000;"&gt;از انسان های بی خانه، مانند سامان مانند ایمان ،از کلمات پنج خانه مانند آسمان مانند باران&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #000000;"&gt;از تقاطع از خط موازی، از کودکی و رویای آب بازی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #000000;"&gt;از معنای واژه ها&amp;nbsp; مانند سمانه که می شود آسمانه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #000000;"&gt;از مردم این شهر که راه می روند اما بی بهانه .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #000000;"&gt;به نام خدا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #000000;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #000000;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://biovoice.persianblog.ir/post/3</link>
      <author>بابک زندی (راستین)</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=67532&amp;postID=1911884</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-67532.post-1911884</guid>
      <pubDate>Sun, 31 Aug 2008 17:35:22 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
