ارتفاع جهت پرستش است!؟
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸ 

چندی است که دنیایمان را از دید یک خزنده نگاه می کنم ، همه چیز ارتفاع دارد . پیش تر از دید پرندگان می نگریستم هیچ چیز ارتفاع نداشت.  براستی ارتفاع یعنی چه ؟  آیا ارتفاع یک ضلع غیر واقعی بمناسبت آسان سازی محاسبات ریاضی است . یا شاید یک سنجش در مقدار چیره شدن به جازبه زمین است .؟!

من می گویم ارتفاع جهت پرستش است !، خوب که نگاه می کنیم ، می بینیم که همواره انسان ها از ازل تا به امروز فارق از نوع و شیوه پرستش شان هر گاه خدا را می جویند دست به سمت آسمان (ارتفاع) می برند و او را صدا می زنند . با اینکه می دانیم و می گوییم که همواره خدا هر جایی هست ! پس چرا همواره آن را در آسمان ها یا همان ارتفاع ها می جوییم ؟

کوه ها ، این توده های عظیم خاکی مظهر استقامت و پایداری اند .اما چرا کوه ها ، مگر آنها در برابر چه چیزی پایداری می کنند . جز این که بر اثر برخورد دو لایه جداگانه از پوسته زمین بوجود آمده اند و در برابر چیزی به جز باد پایدارند آن هم نه بطور کامل ، حتی موجود ضعیفی چون انسان هم بلند ترین آنها را فتح کرده است . من فکر می کنم چیزی که کوه را نماد کرده است . جسارت آن در شکافتن آسمان یا همان نفوذ به ارتفاع است . چرا نفوذ به ارتفاع اینگونه از یک توده خاک یک نماد پایداری ساخته است .

چرا همواره انسان ها مقدسات خود مانند  فرشته ها را در آسمان ها می بینند و می خواهند . همواره فرشته ها نزول می کنند ! چرا؟

با فرض پذیرفتن وجود پدیده ای بنام روح ، چرا همواره روح که از بدن بر می خیزد شروع به ارتفاع گرفتن می کند ؟

حتی باید پذیرفت که انسان های قد بلند نیز جذابیت بیشتری دارند . چرا؟

گویی جسارت نفوذ به ارتفاع حالت های قهرمان معاوانه ای از موجودیت نفوذگر می سازد.

و اما پاسخ این معمای بزرگ چیست ؟؟

من پاسخ و یافته خود را به رمز در عبارت زیر آورده ام . بی شک انسان های باهوش دیگری نیز پاسخ را می یابند و رمز عبارت پاسخ من را نیز خواهند گشود .

عدم درک و شناخت یک پدیده باعث ترس از آن پدیده می شود و این امر آن پدیده را .................... می کند.

۶۶۴۴٢٣٢٧

 

 

 

 


 
من نه منم بلکه منم
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧ 

امروز ١٠ شهریور  سال ١٣٨٧ هجری شمسی است .

به درخت تناوری می نگرم که تمام کودکیم را بر کولش سوار بودم .

دو عنصر  مهم را در زندگی از او آموختم .نخست اینکه در طوفان و کولاک های سهمگین خم شوم ،اما هرگز نشکنم.

دیگر آنکه عاشق باشم .عاشقی که بی دریغ می بخشد .

هر سال پس از میوه دادن ، چه نو شاخه ها یش که نمی شکستند . چه تبر ها که  بر تنش نکوبیدن تا هیزمی فراهم شود برای چهار شنبه سوری ها.درخت در خود می شکست اما سال بعد دوباره میوه می داد بی دریغ ، بی انتظار.

آری درخت عاشق بود و استوار، من نیز آموختم .

آموختم که شور تیز  تبر کوفتن از ستبری تن درخت است  نه از شوق آتش بر افروختن .

قصد نوشتن از درخت را در اولین نوشتار ندارم .فقط خواستم برای لحظه ای آرام فریاد زنم  آنچه را که از عمق عمیق عاطفه به نوک نازک  اندیشه می رسد .

اما زین  پس خواهم نوشت از سه شنبه ها که تمام شدند ، از تفکراتی که  محجوب ،عریان شدند ، از  مورچه های افغانی که عاشق شدند ، از  تواضع ها که دروغ شدند،  از غرور ها که مغرور شدند.

از انسان های بی خانه، مانند سامان مانند ایمان ،از کلمات پنج خانه مانند آسمان مانند باران

از تقاطع از خط موازی، از کودکی و رویای آب بازی

از معنای واژه ها  مانند سمانه که می شود آسمانه

از مردم این شهر که راه می روند اما بی بهانه .

به نام خدا



 


کلمات کلیدی: من ، راستین ، سه شنبه ها ، بابک زندی