امروز ١٠ شهریور سال ١٣٨٧ هجری شمسی است .
به درخت تناوری می نگرم که تمام کودکیم را بر کولش سوار بودم .
دو عنصر مهم را در زندگی از او آموختم .نخست اینکه در طوفان و کولاک های سهمگین خم شوم ،اما هرگز نشکنم.
دیگر آنکه عاشق باشم .عاشقی که بی دریغ می بخشد .
هر سال پس از میوه دادن ، چه نو شاخه ها یش که نمی شکستند . چه تبر ها که بر تنش نکوبیدن تا هیزمی فراهم شود برای چهار شنبه سوری ها.درخت در خود می شکست اما سال بعد دوباره میوه می داد بی دریغ ، بی انتظار.
آری درخت عاشق بود و استوار، من نیز آموختم .
آموختم که شور تیز تبر کوفتن از ستبری تن درخت است نه از شوق آتش بر افروختن .
قصد نوشتن از درخت را در اولین نوشتار ندارم .فقط خواستم برای لحظه ای آرام فریاد زنم آنچه را که از عمق عمیق عاطفه به نوک نازک اندیشه می رسد .
اما زین پس خواهم نوشت از سه شنبه ها که تمام شدند ، از تفکراتی که محجوب ،عریان شدند ، از مورچه های افغانی که عاشق شدند ، از تواضع ها که دروغ شدند، از غرور ها که مغرور شدند.
از انسان های بی خانه، مانند سامان مانند ایمان ،از کلمات پنج خانه مانند آسمان مانند باران
از تقاطع از خط موازی، از کودکی و رویای آب بازی
از معنای واژه ها مانند سمانه که می شود آسمانه
از مردم این شهر که راه می روند اما بی بهانه .
به نام خدا